خرید بک لینک

 

قصهها آدمها را به عمیقترین لایهها میبرند. یک قصهی عشقی معمولی معمولی من را میبرد به سالها پیش. به جرئت میتوانم ادعا کنم عشقی که امروز خرج میکنم و دریافت میکنم بزرگتر از گذشته است. عشقی که در طی این سالها، هر روز بسیطتر شده است. ولی بعضی از تجربهها هستند که تکرار ناپذیرند. مثل اولین باری که مستقیم، صریح میگوید دوستت دارد. مثل اولین باری که قلبت سُر میخورد درست کف پایت از حرفهایش. مثل اولین باری که کشف میکنی تو را دوست دارد. و تو با همه دنیا برایش فرق داری. مثل اولین باری که به من گفت "از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن" و تمام دل و رودهام ذوب شد از درون.

قصهها من را میبرند به این اولینها. بعضی وقتها دلم میخواهد حافظهام را از دست بدهم و دوباره همین مسیر را با او تجربه کنم فقط به خاطر این اولین بارها و اولین دلهرهها. انکارها و امیدها. انکار دوست داشتنش و دوست داشتنت و امید بستن به خیال دوست داشتنت.

 

 

هیچ چیز ویژهای در مورد من وجود ندارد که دوست داشتنی باشد. ولی همه چیز در مورد او دوست داشتنی است. امسال، وقتی وارد دهه بعدی بشویم، ده سال میشود. صادقانه، ته دلم، آن موقع فکر میکردم تحفهی خاصی هستم ولی الان میدانم خیلی معمولیم. هنوز بعضی وقتها احساس میکنم متوجه این حجم از معمولی بودن من نشده است، که دوستم دارد.

این روزها خیلی از دستم شاکی میشود که وقتی خط ریشش را تغییر میدهد متوجه نمیشوم و میگویم تو همیشه به نظر من جذابی. فکر میکند کلامم ترفندیست برای در رفتن برای ندیدن تغییراتش است. ولی این طور نیست. من عادت دارم به شرایطی تخیلی و عجیب و غریبِ پر از چالش فکر کنم و ببینم در شرایط تخیلی ذهنی چه تصمیمی میگیرم. چندین سال قبل، شرایط عجیبی را در موردش تخیل کردم و از خودم پرسیدم باز هم حاضرم با او ازدواج کنم و قلبم پیام هزار بله را به مغزم فرستاد. آن وقت او در مورد خط ریشش از من میپرسد! :))

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹ساعت 16:40  توسط تاکتیو 

برچسب: نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1399 ساعت: 21:36

صفحه بندی