نوشتن در این وبلاگ بعد این چند سال بی خبری برایم غریبه نیست. باید باشد، ولی نیست. سر نماز، دلم خواست بنویسم. اینجا. نماز برای آدمهای میان مایهای مثل من محل تفکرات عمیق و نیازهاست. زمانی، جایی، که انگار فقط خودم توی سر خودم هستم. خودم تنها با خدا. انگار خدا همه دنیا را ساکت کرده است و فقط به من گوش می دهد. الفاظ را ناخوآگاه و روان میگویم و توی سرم با خدا حرف میزنم. بعضی وقتها مثلا موقع رکوع، دارم به خدا بیشتر توضیح میدهم که فلان فکری که داشتهام منظورم چه بوده است. دو دو تا چهارتا میکنم و میخواهم نشانش بدهم که ریشه فکرم ناشی از بدی نبوده است. بعد یک باره نفس عمیق میکشم و توی سرم میگویم چقدر خوشحالم که منظورم را میدانی. منظورم را دقیق میدانی و توضیج دادن را رها میکنم.
این روزها فکر میکنم من چه کسی هستم؟ «من» مدام در حال تغییر است با وجود اینکه سالهاست احساس سکون دارم. از وقتی اینجا ننوشتم احساس سطحی بودن میکنم. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم نکند واقعا از ترس معلوم شدن این سطحی بودن، اینجا نوشتن را رها کردهام؟ حالا خیلی چیزها را میدانم و همین دانستن نشانم داده که چقدر نمیدانم. سطحی و میان مایهام.
سالی که گذشت سی ساله شدم. آن روز نوشتم که باورم نمیشود من همان دختر اول دبیرستانی هستم که این وبلاگ را شروع به نوشتن کرد. به فرآیند بزرگ شدن خودم که فکر میکنم همیشه تعجب میکنم که این «من» کی شکل گرفت. میدانم این شکل گیری یک فرآیند تدریجی است و از ابتدای تولد شروع میشود. منظورم آن «آنی» است که من امروزی را شکل داد. فکر میکنم «آن» من همان دورانی بود که سیزارتا بودم. دوم و سوم دبیرستان. کاپشن سفید. حیاط برفی خرد. پنجره راهروی ساختمان راهنمایی و نگاههای صبح یکشنبه و پنجشنبه. قرار نانوشته آن پنجره. من و آن یکی فاطمه. پانزده سال گذشته است. خیلی خوشبخت بودم که تمام این لحظات ناب را در زندگیم داشتهام.
پست قبلی را خواندم و دیدم نگران مادر شدن بودم. هنوز هم نگرانم. هنوز هم نتوانستهام این تصمیم را بگیرم. هنوز هم مادر نیستم. فرقش این است که پارسال حتی نمی توانستم خودم را مادر تصور کنم. از تصورش دچار اضطراب میشدم. ولی الان میتوانم. الان میتوانم در خیال و تصورم مادری باشم که به خمیازههای نوزاد چند روزهاش نگاه میکند و قند ته دلش آب میشود. حتی الان هم ته دلم قند آب شد.
در این دنیای پرهیاهو، اینجا هنوز آخرین سنگر است. مغازهای متروک و خاک گرفته در خیابانی فرعی در شهری شلوغ. خیابان وبلاگستان فارسی تا همین چند سال پیش پررونق بود ولی حالا فقط یک خیابان فرعی بی اهمیت است در شهر شلوغ شبکههای اجتماعی. از این خلوتی احساس خوبی دارم. میتوان صندلیام را بگذارم دم در مغازه، برای عابران این خیابان با صدایی کمرنگ، قصه بخوانم. برای دل خودم قصه بخوانم. من همیشه آدم قصهها بودم. هنوز هم هستم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی