سرفه - تاریخ: 1402/1/26 ساعت: 13:18
فرزندم خوابیده. استرس دارم. مثل تک تک روزهایی که چرت روزانه میزند و تمام مدتی که خوابیده استرس دارم. استرس از خواب بیدار شدنش و تمام شدن معدود لحظاتی از شبانه روز که به من نچسبیده است. نمیتوانم از زمانی که خوابیده استفاده کنم چون میترسم کوچکترین صدایی تولید کنم و از خواب بیدار شود. اغلب دراز میکشم و...
جدی جدی قربون کبوترای حرمت امام رضا - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 3:10
مشهد تنها جاییست که همواره دلتنگش هستم. در واقع حرم تنها جاییست که همواره تنگش هستم. مدام خودم را در صحن تصور میکنم که نشستهام رو به روی گنبد. نه دعایی میخوانم نه پشت سرهم نماز. فقط با آرامش نشستهام و هیچ کاری نمیکنم جز دیدن و نفس کشیدن فضا. انگار همه دنیا همین لحظه است. انگار دنیا فقط در اینجا خلاص...
هورمونها تو را میسازند - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 3:10
از چیزهایی که نمیتوانم تغییر دهم خسته و کلافهام. بیشتر از آن خستهام که از من توقع دارند تمام آنها را تغییر دهم. هفته گذشته از نظر روحی و جسمی در یکی از بدترین وضعیت خودم بودم. هورمونها همه چیز را صد برابر بدتر نشان میدهند. به تو این احساس را میدهند که یک بدبخت به تمام معنا هستی. احساس میکنم به شدت ت...
حقیقت پنهان ناخودآگاه - تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 3:10
به نظرم آدمها حقیقت آن چیزی را که به آن باور دارند در بغرنجترین لحظات مثل اوج عصبانیت و ناراحتی به زبان میآورد. آن حقیقت تاریکی که همواره پس ذهنشان حرکت میکند و به آن توجه نمیکنند یا بلند ابرازش نمیکنند.من آدم توجه کردن به تک تک کلمات در این لحظات هستم. تاریکترین حقیقتی که آدمها در آن لحظات به زبان ...
خیابان فرعی - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 2:11
نوشتن در این وبلاگ بعد این چند سال بی خبری برایم غریبه نیست. باید باشد، ولی نیست. سر نماز، دلم خواست بنویسم. اینجا. نماز برای آدمهای میان مایهای مثل من محل تفکرات عمیق و نیازهاست. زمانی، جایی، که انگار فقط خودم توی سر خودم هستم. خودم تنها با خدا. انگار خدا همه دنیا را ساکت کرده است و فقط به من گوش م...
تکرار سالها - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 2:11
نوشتن مثل سفری است که وقتی آغازش میکنی باید تا انتها بروی. نوشتن نیروی محرکهای میشود برای نوشتههای بعدی. وقتی موتورت گرم بشود، دوست داری مدام بنویسی. حتی توی سرت افکارت را مینویسی. قبلا وقتی میخواستم فکر کنم، تصویر ذهنیم از فکر کردن، از این گفتار ناملفوظ، تایپ کردن بود. توی سرم افکارم را تایپ میکردم...
زندگی نزیسته - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 2:11
هنوز این عادت شبهای امتحان را دارم. عادت فکر کردن به کل کائنات و مشکلات بشری و تحولات فردی دقیقا در شبهای امتحان. وقتی برای دوستی نوشتم که امروز دقیقا در جایی هستم که ده سال پیش آرزویش را داشتم، بار دیگر با این واقعیت مواجه شدم که چه آرزوهای بی اهمیتی داشتم. البته قسمت سرزنشگر وجودم به یادم میآورد ک...
عدد بزرگ - تاریخ: 1399/9/27 ساعت: 21:36
شروع کردن همیشه برایم سخت بوده. حالا میخواهد نوشتن مقاله و پروپوزال باشد یا جمع کردن لباسهایم از روی میز نهارخوری! انقدر شروع کردن را به تعویق می اندازم که دیگر هیچ مجالی نباشد و مجبور شوم در آخرین ل
خط ریش - تاریخ: 1399/9/27 ساعت: 21:36
 قصهها آدمها را به عمیقترین لایهها میبرند. یک قصهی عشقی معمولی معمولی من را میبرد به سالها پیش. به جرئت میتوانم ادعا کنم عشقی که امروز خرج میکنم و دریافت میکنم بزرگتر از گذشته است. عش
مافیا - تاریخ: 1399/9/27 ساعت: 21:36
به همان میزانی که انسانها را دوست داریم و باورشان داریم در برابرشان آسیبپذیریم. مدتی پیش وقتی با اعضای خانواده مافیا بازی میکردیم متوجه این قضیه شدم. با اینکه سراسر این بازی بر مبنای دروغ، اتهام و
معجون - تاریخ: 1397/9/30 ساعت: 21:51
درسته که لعنت به پی ام اس (!) ولی وقتی با معجون , و انواع بستنیها و خوراکیهای تقویتی میگذره که میخره و میاره، حتی اونم شیرین میشه! حتی دوستهای مونث و مامانها هم به این ظرایفی که بهش توجه میکنه توجه نمیکنن...
ول نکنندهترین - تاریخ: 1397/9/30 ساعت: 21:51
بعد نوشتن پست قبلی وبلاگ، پرشین استیت رو چک میکردم. به عادت. به عادت قدیمی... دیدم از فهرست وبلاگ های به روز شده بلاگفا ورودی دارم! برام عجیب بود کسی وبلاگ بنویسه. انگار که تمام وبلاگ نویسای عالم فقط
vlc - تاریخ: 1397/9/30 ساعت: 21:51
آدمها مجموعهای از رازهای متحرکند. مرموز و اسرار آمیز. با ذهنی پر از افکار جور واجور در حرکت. با ذهنی پر از تصمیمات عجیب. هیچ وقت نباید از کشف آدمها دست برداشت. آدمها هر روز پیچیدهتر و مرموزت
این کنج عزیز من - تاریخ: 1397/9/30 ساعت: 21:51
یکشنبه آخرین امتحان ترم دوم ارشدم تموم میشه. ارشد رشتهای که بعد از سالها منو هیجان زده کرده. هر وقت در مورد رشتهام حرف میزنم ضربان قلبم تند میشه، یک عالمه حرف میزنم و سعی میکنم توی اون چند دقیقه
28 سال - تاریخ: 1397/2/28 ساعت: 17:18
28 سال تمام! حس اون روز تو سینما... روز تولد 20 سالگیم برام تداعی شد. ح&#1602
دنیای وبلاگهای فراموش شده - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
با سرچ رسیدم به وبلاگ خواهرشوهرم! از سال 85 نوشته و سال 89 رها کرده. کسی که الان چند ساله دکتریش رو در یکی از رشتههای علوم پایه گرفته و استاد دانشگاست و بچه هم داره... اولین چیزی که تو وبلاگش برام جالب اون چندتا پست معدودی که در مورد همسرم نوشته. البته پست ننوشته، مثلا یه جایی تو پستش نوشته داد
کلاس پنجم - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
شد یازده سال تمام که وبلاگ مینویسم. اگر فرض کنیم وبلاگ نوزاد بود، امسال کلاس پنجمی بود! بعضی وقتا فکر میکنم هیچ فعالیتی رو مثل این وبلاگ انقدر مستمر و پیگیر توی عمرم انجام ندادم... + نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ساعت 14:51 توسط تاکتیو
بوی پنجشنبه ظهر - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
داشتم به منشا حسها و دوست داشتنیها و دوست نداشتنیها فکر میکردم. بعضی وقتا منشا حسها خیلی سادست. مثل دلیل دوست داشتن پنج شنبه ها. منشاءش برمیگرده به وقتی که دبستان بودم. فاصله مدرسه تا خونمون پیاده نیم ساعت بود. البته در اصل 10 دقیقه بود ولی چون قدم های یک بچه دبستانی کوتاه تره برای من حدود نی
سپید ساده - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
خیلی وقته فاصله گرفتم از اون تینیجر تم مشکی پسند که فکر میکنه تم مشکی خیلی کوله. قبلا هم نوشته بودم. یک جایی همین جاها. ولی این حس ها یک باره شکل میگیره. یک باره صفحه وبلاگتو باز میکنی و میبینی دیگه از صفحه ش خوشت نمیاد. دیگه نمیتونی اون تم مشکی رو تحمل کنی حتی. + نوشته شده در جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵ساعت 11...
حفره - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
هنوز گاهی به نیومون فکر میکنم. اونجایی که پاسیبیلیتی پخش میشد. اون حفره هیچ وقت پر نمیشه. بعد از ایجاد همچین حفره عمیقی آدمیزاد یک سری فانکشنهاش خراب میشه. از کار میفته. آدم میترسه دیگه خیلی خوشحال بشه. آدم میترسه هیجان زده بشه... آدم حتی خیلی هم ناراحت نمیشه... حفره برات ترشهلد درک احساسی ایجاد

برچسب‌های مرتبط

عنوان ندارد | این وبلاگ عنوان ندارد |