تغییر موضع
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
سالهاست زیر پرچم هیچ گروهی سینه نمیزنم. سالهاست طرفدار هیچکس نیستم. سالهاست خودمو اخلاق گرا میدونم. پریشب که خبر فوت هاشمی رو شنیدم عمیقا متاثر شدم. با اینکه اصلا ازش خوشم نمیومد! هاشمی کسی بود که همیشه بود. خیلی غیر قابل فوت. و خیلی یهویی مرد. احتمالا تا 10 سال دیگه هیچ کدوم از اینایی که
27 سالگی
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
از تولدم میخواستم بنویسم. بنویسم که برای دومین سال، تولدم رو کنار تو گذروندم. منتها این بار خونه خودمون. 27 سال تمام! من با عشق ازدواج کردم. فکر میکردم نهایت دوست داشتن همین حسیه که دارم. ولی حالا روز به روز که میگذره بیشتر دوستش دارم. عشق ابعادی داره که تا رشد نکنه نمیفهمی اصلا وجود داره! چیزی
عافیت طلبی
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
چند وقته به این فکر میکنم که چرا انقدر ذهنم تهی شده. هیچی توی مغزم نیست. هیچی اون ته بالا پایین نمیره. هیچی اون تو خودشو به در و دیوار جمجمه م نمیکوبه و نمیخواد بپاشه بیرون. دلیلش؟ وقتی تمام دغدغههای ذهنت رو قاتی حرفای معمولیت هم میزنی و میدی بیرون این میشه. مثلا شبا قبل خواب یهو روتو میکنی بهش
ماریان
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
صبح که بیدار شدم یادم نمیومد چه خوابی دیدم. فقط یک حس گنگ مبهم باهام بود. یهو در یک لحظه کل خوابم یادم اومد. یادم اومد چه حس عجیبی توی خواب داشتم. چرا حسهای توی خواب انقدر احساسات آدمو به بازی میگیرن؟ شایدم ربطی به خواب نداره. شایدم حس اولین هاست که اینجوری به اعماق آدم نفوذ میکنه... + نوشته شده در ...
جوراب شلواری سفید
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 17:55
بعد سال ها دست و پنجه نرم کردن با اضطراب و استرسهای بی دلیلم، تصمیم گرفتم برم پیش تراپیست. چرا نمیگم مشاور؟! دلیلی ندارم. صرفا واژه تراپیست بهم حس روانشناس های توی فیلما رو میده. اونایی که آدمو هیپنوتیزم میکنن و به ضمیر ناخودآگاه آدم نفوذ میکنن! چون تصمیم دارم به خودم کمک کنم برای همین با گارد ب
آبان بارانی نود و پنج
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 8:47
خیلی وقت بود بهش گوش نکرده بودم. شاید حدود 1 سال! دیروز که موقع رانندگی پلی لیست رو گوش میکردم حالم یهو عوض شد. به تک تک آهنگ ها فکر میکردم. که فلان آهنگ سال 90 روی فلان پست بود. یا آبان 91 فلان آهنگ بک گراند بود. یا آخر آذر فلان سال... به "آبان بارانی" سال های گذشته فکر کردم. و به "ابان بارانی 95"....
روشن و طلایی
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 2:46
یکی از تصویرهایی که این روزها بهش فکر میکنم تصویر 19 سالگیمه. روزهایی که محل کارم امیرآباد بود. اولین جایی که شروع به کار کردم. یادمه صبح زود تو خیابون انقلاب قدم میزدم و بالا میرفتم. یادمه کافه سیاه سفید کنار سینما سپیده تازه داشت صندلیهاشو برمیگردوند پشت میزها و هنوز ساعت کاریشون شروع نشده بود و م...
[عنوان ندارد]
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 2:46
حتی شب اول رجب امسال هم بارون اومد...
اولین نوشته از خونه مون
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 2:46
من اینور میزنهارخوری 8 نفره نشستم تو اونورش. محمد داره میاد خونمون و مسیر رو گم کرده. داری پای تلفن بهش آدرس میدی. همین قدر ساده و روون. اینو اون موقع نوشتم. چند هفته پیش. و رها شد. در واقع رها نشد همش همین بود. همش خلاصه میشد در "همین قدر ساده و روون". تمامش همینه... روزای اول عروسیمون نسبت به خونم...
شفیره هوا
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 2:46
بعد از مدتها دارم از غرق شدن در کتاب لذت میبرم. یادمه آخرین باری که با تمرکز کتاب خوندم ماه رمضون سال گذشته بود! تو این مدت انقدر درگیری و کار داشتم که وقت مطالعه داشتم ولی تمرکز مطالعه رو نداشتم. یک پاراگراف رو 20 بار میخوندم و بعد از 10 دقیقه اصلا به خاطر نمیاوردم که کتاب دستمه و 20 بار از روی این...
مرج شدن
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 2:46
دیروز کتابخونه رو چیدم. دو روز قبلش دوتایی همه کتابامونو ریختیم وسط تا بتونیم دسته بندیشون کنیم و سه تا کتابخونه رو هماهنگ بچینیم. بعضی از کتاب درسیهامون شبیه هم بود. بعضی از کتابها رو دو تا ازش داشتیم. تزیینی جاتمون که گاها جفت بودن! هرکی الان نتیجه کار رو ببینه تشخیص نمیده این مرج شدن کتابخونه دو ...