خرید بک لینک

یکی از تصویرهایی که این روزها بهش فکر میکنم تصویر 19 سالگیمه. روزهایی که محل کارم امیرآباد بود. اولین جایی که شروع به کار کردم. یادمه صبح زود تو خیابون انقلاب قدم میزدم و بالا میرفتم. یادمه کافه سیاه سفید کنار سینما سپیده تازه داشت صندلیهاشو برمیگردوند پشت میزها و هنوز ساعت کاریشون شروع نشده بود و من میرفتم میشستم و هات چاکلت سفارش میدادم... یادمه دستامو دور هات چاکلت صبح زود حلقه میکردم و رو به خیابون میشستم و به آیندم فکر میکردم...

اون روزها نمیتونستم به امروزم نگاه کنم ولی امروز همش تصویر اون روزهام جلوی نظرمه. فاطمهی 19 سالهای که پرشور و انرژی که برای ساختن آیندش ایدههای مختلف داشت. فاطمهای که یکی از تصویرهاش برای آینده این بود که قهوهش رو سر راه از اولین کافی شاپ میگیره و میره سمت آفیسش و اول صبح باید جدیدترین دستاورد مهندسیش رو تست کنه. (دقت کنین! آفیس! دفتر نه!) یا اینکه تا خرخره توی کتابها و مقالاتش فرو رفته و لباس بافتنی با آستینهای خیلی بلند پوشیده و توی لباسش فرو میره و چکیده مقاله جدیدش رو مینویسه. چرا لباس بافتنی با آستین خیلی بلند؟ چون ماساچوست و بوستون خیلی هواش سرده!

من الان نیمهای از اون آینده هستم. من این آینده رو زندگی کردم و دیدم نمیخوامش. من توی تمام تصورات ذهنیم تنها بودم. وقتایی که در مورد آینده کاری و تحصیلیمون برنامه ریزی میکنیم حس عجیبی دارم. تو تمام این سالها توی تصوراتم من خودمو تنها میدیم. تنها به موفقیت میرسیدم، تنهایی پولدار میشدم، تنهایی خوش میگذروندم. وقتایی که برنامههای آینده رو میچینیم سرشار از خوشی میشم. اینکه حتی این تصورات برام جدیده و این جدید بودنش منو از روتین نجات میده. این جدید بودنش محرک بزرگتری برای هل دادن منه... چون یک مسیر جدید و ناشناختهست برام. و من عاشق ماجراجویی و انجام دادن کارهای جدیدم...

دلم میخواد برم به اون دختر 19 ساله که صبحهای زود تو خیابون انقلاب قدم میزد و تو اولین کافهای که میدید صبحونهش رو میخورد بگم آینده روشنه... روشن و طلایی... با یک آسمون آبی...

برچسب: نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی