نوشتن مثل سفری است که وقتی آغازش میکنی باید تا انتها بروی. نوشتن نیروی محرکهای میشود برای نوشتههای بعدی. وقتی موتورت گرم بشود، دوست داری مدام بنویسی. حتی توی سرت افکارت را مینویسی. قبلا وقتی میخواستم فکر کنم، تصویر ذهنیم از فکر کردن، از این گفتار ناملفوظ، تایپ کردن بود. توی سرم افکارم را تایپ میکردم. حالا انگار دوباره این جرقه زده شده است. دلم این نوع مکالمه را میخواهد. نوشتن و کشف واقعیتها. نوشتن و دیدن ناگفتهها.
تمام چیزهایی که این سالها درگیرم کرده است تکراریست. مفاهیمی مثل عدالت، فقر، بیماری، نقصان، جامعه مدنی و... . هیچ چیز جدیدی برایم وجود ندارد. ولی این تکرار هر بار منجر به دریافت جدیدی میشود. احساس میکنم اگر به پیری برسم، باز هم این روند همین طور پابرجاست. تکرار، دریافت جدید و بازنگری داشتهها. هر وقت نوجوانی را میبینم که درگیر این مسائل است تعجب نمیکنم. در واقع از تعجب دیگران بیشتر تعجب میکنم. به نظرم از 14 سالگی این روند شروع میشود. برای همین نه خود قبلیام را سطحی و خردسال میبینم و نه تمام 15 سالههای جهان را. اصلا غیر از این باشد عجیب است. چقدر دلم کشف و شهود نوجوانیام و کتاب خواندن سر کلاس را میخواهد. دلم همصحبتی عمیق میخواهد. همصحبتی و صحبت از تمام افکار تاریک و روشن. تصورات عجیب و تخیل کردن در مورد غیرممکنترین وضعیتهای انسانی.
پیوست: دیروز که با بچهها در مورد دیمن حرف زدیم، تعجب کردم که چطور حتی به یاد ندارم تا کجای داستان رها کردم! یکم که بیشتر توضیح دادند یادم افتاد تا جایی دیده بودم که الینا و بانی به هم وصل شده بودند. چقدر از الینا متنفر بودم خدایا. دلم برای آدمهای قصههای مختلف تنگ شده. خیلی وقته به آدمهای قصهها عمیق فکر نکردم. به دیمن، به اِما، به اولیویا، به پیتر، به والتر، به خانواده کالن، به جین، به الیزابت... به یور هندز آر کُلد ^_^
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی