من اینور میزنهارخوری 8 نفره نشستم تو اونورش. محمد داره میاد خونمون و مسیر رو گم کرده. داری پای تلفن بهش آدرس میدی.
همین قدر ساده و روون.
اینو اون موقع نوشتم. چند هفته پیش. و رها شد. در واقع رها نشد همش همین بود. همش خلاصه میشد در "همین قدر ساده و روون". تمامش همینه...
روزای اول عروسیمون نسبت به خونمون حس هتل داشتم. حس وقتایی که میری جایی و هیچ کدوم از وسایل مال خودت نیست. دلم میخواست توی اتاق خونه مامانم اینا بخوابم. حتی اون هفته اول که رفتم خونه مامانم اینا 3 ساعت خوابیدم تو اتاقشون و اون سه ساعت جوری عمیق بود که انگار چند روز بود نخوابیده بودم! ولی حالا که داره دو ماه میشه، اینجا برام شده خونه. خونه به تمام معنایی که داره. خونه مامانم اینا حتی معذبم! اگه بیشتر از چند ساعت خونشون باشم کلافه میشم و دلم میخواد زودتر برگردیم خونمون. حتی اون روزی که خونه شون موندیم و شب تو اتاق سابقم خوابیدم هیچ حسی نداشتم!!! فکر میکردم فوران احساسی پیدا میکنم ولی واقعیت اینه که هیچ حسی نداشتم! حس تعلقم کنده شده از اونجا... و این یکی از عجیبترین تجربیاتی که تا حالا تو زندگیم داشتم.
بارها تو این مدت ازم پرسیده چرا دیگه وبلاگ نمینویسی؟
جوابش رو نمیدونستم تا الان که شروع کردم به نوشتم. تمام پستهای قبلی وبلاگم رو توی اتاق خونه پدری نوشتم. و بیشترشون رو وقتی نوشتم که روی تختم خوابیده بودم و لپ تاپ رو روی پاهام میذاشتم و درازکش (!) تایپ میکردم. الان که بالاخره شروع کردم نوشتم فهمیدم باید ی روزی میرسید که روی تخت دونفره مون دراز بکشم، در حالی که تو توی حال از خستگی خوابیدی، لپ تاپ رو بذارم روی پام و شروع کنم به نوشتم... همین قدر ساده و روون...
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی