بعد از مدتها دارم از غرق شدن در کتاب لذت میبرم. یادمه آخرین باری که با تمرکز کتاب خوندم ماه رمضون سال گذشته بود! تو این مدت انقدر درگیری و کار داشتم که وقت مطالعه داشتم ولی تمرکز مطالعه رو نداشتم. یک پاراگراف رو 20 بار میخوندم و بعد از 10 دقیقه اصلا به خاطر نمیاوردم که کتاب دستمه و 20 بار از روی این پاراگراف خوندم!
همه کتابها نه، ولی بعضی از کتابها این حس رو بهم میده که منم میتونستم اینو بنویسم. یعنی انقدر روون از جریان ذهنیم میگذره که به خودم میگم اینو منم میتونستم بنویسم و وقتی ایده کتاب عالی باشه حسرتم بیشتر میشه! به نظرم کتاب نوشتن آسونه و همه چی فقط برمیگرده به ایده. بزرگترین و بهترین کتابایی که خوندم ایدههای گیرایی داشتن. و من همیشه جذب ایده ها میشم و نه نثر ادبی. شاید برای همینه که "گتسبی بزرگ" رو با زجر خوندم! کتابی که شاهکار ادبی جهان محسوب میشه ولی بین هر 3 صفحه ای که میخوندم یک هفته فاصله مینداختم بس که باهاش نمیتونستم ارتباط بگیرم. و توی جمعهای فرهیختگان (!) هر وقت بحث گتسبی بزرگ میشه همه تحسین میکنن و من میگن "افتضااااااح بود"!
یکی از نویسنگانی که تو 7 سال اخیر جذبش شدم، هاروکی موراکامی بود. تولد اولین سالی که دانشجو بودیم عاطفه بهم هدیه داد. کافکا در کرانه. و من بعد از خوندن کتاب اسیر نبوغ نویسنده شدم. فقط ایده نبود. نویسنده نابغه بود. نبوغ رو توی تک تک فصلهای کتاب میدیدم. هم از کتاب لذت میبردم و هم از لمس نبوغ نویسنده. و خب دیدن تبلور نبوغ چیزییه که منو سرمست میکنه.
و حالا کتاب 1Q84 رو دارم میخوندم. اوایل کتابشم. ولی بعد از فصل 3 وقتی شغل "آامامه" رو فهمیدم خندیدم. ترسناک بود. و همونجا از خلق این شخصیت لذت بردم. نمیدونم پایان کتاب به عنوان یک کتاب خوب ازش یاد میکنم یا نه ولی فعلا اشتیاق دارم کاراکترهای کتاب رو بشناسم. خیلی خیلی اشتیاق دارم!
پیوست: خیلی جدی (و البته با یک سری ریسرچ علمی) به این نتیجه رسیدم استفاده مداوم از موبایل و در واقع چک کردن مداوم اخبار و اطلاعات داره به طرز قابل توجهی از تمرکز ذهنیم کم میکنه و خلاقیت روحی و ذهنی و قدرت ایده پردازیهامو میگیره. به طور خیلی جدیتر تصمیم گرفتم چک کردن اپها و پیامها و سوشیال نتوورکهامو به روزی دو بار کاهش بدم، مگر در شرایطی که پیغام شخصی داشته باشم. واقعا چه اهمیتی داره که خبر بمب گذاری تو فرانسه رو در لحظهی وقوعش بفهمم یا شب ساعت 8؟! این همه دیتای بیخود رو هر لحظه وارد ذهنم میکنم که چی بشه؟! واقعا هیچ اهمیتی نداره!
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی