بعد سال ها دست و پنجه نرم کردن با اضطراب و استرسهای بی دلیلم، تصمیم گرفتم برم پیش تراپیست. چرا نمیگم مشاور؟! دلیلی ندارم. صرفا واژه تراپیست بهم حس روانشناس های توی فیلما رو میده. اونایی که آدمو هیپنوتیزم میکنن و به ضمیر ناخودآگاه آدم نفوذ میکنن!
چون تصمیم دارم به خودم کمک کنم برای همین با گارد باز رفتم. تصمیم گرفتم تمام چیزهایی که توی سرم میگذره رو باهاش در میون بذارم. حرفایی رو بهش زدم که برای اولین بار بلند میگفتمش! چیزهای مهمی هم نبود. مثل تجربههای غمی که تو مراسم ختم مادربزرگم تجربهش کردم. چیزهایی ازین قبیل.
دیروز خیلی دلم وبلاگ نویسی میخواست. الان که دو ساعته زل زدم به مانیتور حس نوشتنش نمیاد. یعنی راستش پاراگراف قبلی به نظرم افسرده طور میاد! ولی حس فعلیم اصلا افسردگی توش نداره. در واقع خیلی خوب و سرحال و سرخوشم!
تولد امام رضاست. خودمو تصور میکنم جلوی باب الجواد... ی ذره از گنبد و پرچم سبزش ازونجا پیداست... حس نشستم تو صحنش و باد اومدن سر نماز...
دیشب بعد نماز واقعنی از ته ته ته دل بعد مدت ها به امام رضا سلام دادم.
آدم باید خودشو وصل نگهداره... وقتی خودتو وصل نگه داری تمام اضطراب ها میرن... برام کمرنگ شده بود...
پیوست: اون روز با جوراب شلواری سفید و لباس سفید پله های امام زاده پنج تن رو بالا میرفتم...
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی