از تولدم میخواستم بنویسم. بنویسم که برای دومین سال، تولدم رو کنار تو گذروندم. منتها این بار خونه خودمون.
27 سال تمام!
من با عشق ازدواج کردم. فکر میکردم نهایت دوست داشتن همین حسیه که دارم. ولی حالا روز به روز که میگذره بیشتر دوستش دارم. عشق ابعادی داره که تا رشد نکنه نمیفهمی اصلا وجود داره! چیزی که در ادبیات هم نمیگنجه...
این عید اولین عید خونمون محسوب میشه. واسه خیلی چیزا ذوق دارم. واسه سبزه سبز کردن، هفت سین گذاشتن، تمیز کردن خونه حتی اینکه به بچه ها عیدی چی بدیم. واسه تک تک این چیزا ذوق دارم ولی حس عجیبش اینه که احساس نمیکنم سال اوله. واقعا سال هاست باهاش زندگی میکنم..
سال 90 و متن وبلاگم...
سال 91 و مکه رفتنم...
سال 92 و 93 و خلا...
سال 94 و اون تلفن...
سال 95 و مقدمات عروسی...
و حالا سال 96
و فراتر از تمام این سال ها... سال هایی که منتظر دوست داشتن و شناختن کسی بودم که من باشه.
ترس از دست دادن داره نابودم میکنه. ترس اینکه انقدر همه چیز خوبه که یهو ی اتفاق بد بیفته. البته نسبت به چند ماه پیش بهتر شدم. ی نوعی از ارتباط بینمون حاکمه که گاهی احساس میکنم نه در تاریخ وجود داشته و نه وجود خواهد داشت مشابهش. توی همین یک سال به وضوح موجب رشد همدیگه بودیم. مسیری از موفقیت رو طی کردیم که تنهایی شاید 2-3 سال طول میکشید. و این فقط بعد اجتماعی و کاری قضیه ست. ی جوری دوستش دارم که مطمئنم هیچکس تو دنیا به اندازه من دوستش نداشته و نداره و نخواهد داشت و جوری دوستم داره که میدونم هیچکس هیچوقت مثل اون منو دوست نداره و نداشته و نخواهد داشت. جوری که احساس میکنم این دنیا کمه برای با هم بودنمون.
واقعا از صمیم قلب میخوام که همه این تجربه رو داشته باشن. یکی از دعاهای مداومم برای اطرافیانم و کلا همه آدمای دنیا همینه...
انشاالله خدا به دل و زندگی هممون آرامش بده...
پ.ن1: خیلی وقته پینوشت ننوشتم! حسش یادم رفته بود. حس چک کردن پرشین استت. حس سرچ کردن اسمم! حس گشتن تو وبلاگهای مدفون و غرق شده! بعد مدت ها دوباره این کارا رو کردم. و چقدر عجیبه کارایی که تا همین چند سال پیش روتین زندگیم بود رو ماه ها و بعضی هاشو سال هاست انجام ندادم.
پ.ن2: چقدر متنم پراکندهست! قشنگ معلومه چند وقته ننوشتم و ذهنم پره از چیزهایی که میخوام بنویسم و به هم کدومشون چند خط رسیده و چنتاشونم هنوز ته ذهنم وول میخورن!
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی